قصه زندگی

نوشتن مرهمي ست بر زخمهاي نگفتن وقتي صدا به فرياد نمي رسد به قلم تکيه ميزنم

چرا باید دیگران را ببخشیم؟!

چرا باید دیگران را ببخشیم؟!



نبخشیدن افراد مانند حمل کردن توده‏ای از بار منفی است که همین امر موجب اختلالاتی در ذهن و متعاقب آن در جسم انسان می‏شود. چراکه هر تصوری در درون، انعکاسی به بیرون دارد...
بخشش میتواند مسیر زندگی افراد را عوض کند. البته نه بخششی که به معنای فراموش کردن و پاک کردن گذشته است، بلکه بخشیدن به معنای واقعی و از اعماق قلب و ته دل.

البته باید دقت کنیم که ما نباید سعی در عوض کردن رفتار فرد مقابل داشته باشیم چراکه کنترل رفتار افراد دست ما نیست اما کنترل خشم و عصبانیت خودمان در دست خودمان است. در اینجا دلایلی برای بخشیدن افراد ذکر می‏گردد :

۱ - نبخشیدن افراد مانند حمل کردن توده‏ای از بار منفی است که همین امر موجب اختلالاتی در ذهن و متعاقب آن در جسم انسان می‏شود. چراکه هر تصوری در درون، انعکاسی به بیرون دارد.

۲ - گذشته‏ای خوب و عاری از تقصیر و گناه دیگران باعث شادابی و سرحالی می‏شود و باعث می‏شود که با هر نگاه به گذشته، فقط خاطرات خوش و خوب جلوه کند و با بخشیدن خاطرات بد و منفی خودبخود پاک می‏شوند.

۳ - بینش افراد نسبت به ما و شخصیت ما بهتر شده و ما را به عنوان فردی با گذشت و مورد اعتماد قبول می‏کنند همچنین با بخشیدن، فرد مورد نظر را برای همیشه مدیون خود کرده‏ایم. (البته اگر خطای وی به عمد بوده باشد)

۴ - شاید این شرایط برای خود ما هم پیش آید و ما نیز روزی نیازمند بخشیده شدن از جانب دیگران شویم. پس قانون کارما را به یاد آوریم و بومرنگ خود را به سمت بخشش افراد پرتاب کنیم تا با بخشیده شدن از جانب دیگران به سمتمان بازگردد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 9:39  توسط قصه زندگی من  | 

خداحافظی

 سلام دوستان دارم از همتون خداحافظی میکنم 


دیگه وب نمیام کاری داشتین در خدمتم  

nasle1@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 18:27  توسط قصه زندگی من  | 

شکستنی تر از شیشه ، سخت تر از الماس

رروزگار عجیبست؛ دو رویی ها ،گسستن ها و تا ابد رفتنها. و در این تاریکی روزهای روزمرگی کیست که یاری و همراهییم کند...کیست که بر درد بی درمان شکسته شدن مرهم و دوایی گذارد ...قلبم شکسته تر از همیشه و چشمهایم پر بارانتر از تمام ابرهای بهاریست چرا دنیا با تمام زیباییها در نظرم اینقدر بوچ بی ارزش شده احساس میکنم که به انتها رسیده ام ..باید کسی دستم را بگیرد ؛دستی که با عشق برای کمک دراز شده بود با تازیانه نفرت زخم دار شده است .اما با زخم دلم چه کنم، دوایش چیست. چراغ دلم خاموش شد و سمانه دلم چه مغرورانه پرکشید و رفت ..چشمانم سرخی خویش را از غروبی که مقدم شد بر تاریکی دلم وام گرفته است .هرچه بر دیدگانم ملتمسم که برای لحظاتی آرام گیرید گویی از برای خواهش گوشی ندارد ...خدایا ،خداوندا تو از آنچه در دلم میگزرد آگاهی ،خواهش من را میدانی.ای مهربان چون محرومم سازی کیست که روزی ام دهد و چون تو خوارم خواهی کیست که یاری ام کند . بار الها اگر من سزاوار رحمت تو نیستم ! اما تو سزاواری به لطف و مهر بی پایانت گناهانم ببخشایی .پس از تمام وجود فریاد میزنم خدایا اگر اجلم در رسد و مرگم نزدیک شود و به واسته کردارم به تو نزدیک نگردم به ریسمان اعتراف به بدکاری و خطاهایم چنگ خواهم زد تابه بخشایش تو نائلم آیم 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 10:56  توسط قصه زندگی من  | 

خنده

به چه می اندیشی؟

به زمین یا به زمان؟

به نگاهم که در آن ... هاله ی غم

چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران

بال گسترده در این دشت سکوت

به چه می اندیشی؟

به هم آغوشی من با غمها

یا به این رشته ی مرواریدی

که ز چشمم ریزد؟

به چه می اندیشی؟

کاش میدانستم

به چه می اندیشی؟

که نگاه تو چنین سر و صقیل به سراپای وجودم دلسرد

خنده ات از سر زور

و کلامت همه با فکر دلم بیگانه

به چه می اندیشی؟

از تمنای دلم بی خبری؟

من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟

یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم

بابت عاشق شدنم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 13:14  توسط قصه زندگی من  | 

سلام دوستان من اومدم 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 9:16  توسط قصه زندگی من  | 

سلام دوستای گلم من چند روزی دارم میرم مشهد زیارت و اگه شد دیدن یه دوست خوب این چند روزه منو از یادتون نبرین دوستتون دارم 

جای همتون دعا میکنم..................

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:43  توسط قصه زندگی من  | 

امشب

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام................................
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 16:54  توسط قصه زندگی من  | 

آغاز زندگی

سلام به دوستای گلم امروز حالم بهتر شده امتحاناتم تموم شد و برگشتم سرکارم خیلی واسه دوستان دلم تنگ شده بود اومدم بگم که از اینکه این چند روزه واسم پیغام های خوشمل گذاشتین تشکر میکنم تازه وارد مغازم شدم و درام این متن رو واستون میذارم



                                                                   دوستون دارم خیلی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 9:25  توسط قصه زندگی من  | 

اگر و چندین اگر.....

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی.

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم.

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند.

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود.

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم...!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:22  توسط قصه زندگی من  | 

تنهایی من

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ... خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره ... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت

بر سنگ قبر من بنویسـید خسته بود اهــل زمین نبود نـمازش شــکســته بود بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تـنها از این نظر که سـراپا شـکســته بود بر سنگ قبر من بنویســـــــید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسـته بود بر سنگ قبر من بنویســید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنویســــــید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود



گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی و من راستش رو

وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم ............کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفمون رو نمیفهمه
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 16:41  توسط قصه زندگی من  | 

مطالب قدیمی‌تر